Free Web Hosting Provider - Web Hosting - E-commerce - High Speed Internet - Free Web Page
Search the Web

 

 تخته سياه...

  همکلاسي هام


"سيزف "

"دندان پزشک "

"گاه نگار "

"جاناتان "

"دانشجوي وامانده "

"تيماس "

"کرگدن  "

 " ارزيابي شتابزده "

 

   ترانه خانه
  
 
يار دبستاني و قدغن و...

   ياداشت هاي پراکنده

   یه داستان

   آرشيو


 نظرتان را در باره اين  صفحه        برايم  بفرستید: تخته سياه

 بنام طراح هستي

 چهارشنبه 5 دي

 :: ديگه تصميم گرفتم که من هم از blogger عزیز استفاده کنم اينم آدرس هرکي دوست داشت به اونجا سر بزنه :) البته ترانه خانه و... رو از اين سايت لينک مي دم .هميشه تخته سياهم با منه ...

 دوشنبه 27 آذر

 :: امروز حدود بعد از يه هفته ، که کلي گرفتار بودم ، اومدم که چند خطي بنويسم که شايد خستگي اين يه هفته از دل برود ، اين يه هفته يه برنامه تقريبا آماده کرديم که برنامه محاسبه پي و فونداسيون است برنامه ي بدي نشده ، ديگه راحت شديم از دست هرچي فایل SAP است !

 :: افراد كم ظرفيت زود عصباني ميشوند مثل ظروف كوچك كه زود بجوش مي آيند!

 :: از فوايد ازدواج يكي اين است كه شما ديگر خود را احمق نميدانيد بدون آنكه علت آنرا بيابيد!

 :: اينم برا مادربزرگ نازنين که چندي پيش از پيش ما رفته است : روزي كه قصه مادربزرگ به سر رسيد ، ديگر قصه ها مرا مي خواندند ، قصه ها مادر بزرگ شده بودند ، و مادر بزرگ در قصه ها بود ، من ديگر قصه نمي خوانم :   زيرا  اگر قصه بخوانم كلاغها به خانه شان ميرسند.

 :: اين مطلب رو چند روز پيش علي نوشته بود من هم خيلي ازش خوشم اومد تصميم گرفتم بنويسم : راجع  به فيلم " اعتراض " است ...فيلمي از مسعود کيميايي :

  اعتراضي كه گلوي هر جوون عاشق رو تا سرحد مرگ فشار ميده .... اعتراض پيرمردي كه براي دلش 12 سال حبس ميكشه ....اعتراض يعني طعم تلخ آزادي ....اعتراضي جووني كه حرف دل ميزنه و زير پوتين استكبار له ميشه ....اعتراض زن بيوه اي كه براي نون شب خودش و بچه هاش از جونش ميگذره و .... اعتراض دو تا عاشق كه همديگرو ميخوان و نميخوان ... اعتراضي كه توي دوراهي سياست و جامعه قد علم كرده ....اعتراضي كه مرحمش خون و خون و خون ه ....اعتراض يعني ديدن استخون خورد شده زير تله هاي خاك ....اعتراض ، اعتراض من و تو ه .... 

 :: شهر را ديدم ...كودكي را ديدم كه در آغوش زني بخواب رفته ...مردي را ديدم كه در باران بدون چتر راه مي رود...  دختركي را ديدم بل عينكي دودي كه بالاي سر دارد در كيوسك تلفن مي خندد ... پسري را ديدم كه چشمانش خمار است با سيگاري در  دست ... پير مردي را ديدم كه چشمانش به دنبال موي زني است ...پير زني را ديدن كه در صف نان به جواني دشنام مي گويد ...كلاغي را ديدم كه در روي تير چراغ برق آمار مردم را مي گيرد ...ولي هر چه گشتم عشق را نديدم ... !  

 :: گقتي پرنده ها رو دوست داري ، ولي تو قفسشون كردي ، گفتي بارون رو دوست داري ، ولي وقتي بارون اومد پنجره ها رو بستي ، گفتي گلها رو دوست داري ، ولي چيديشون ، از اين مي ترسم كه يه روز به من هم بگي دوست دارم . :(((              

  دو شنبه 19 آذر

 :: امروز مي خوام چند تا سايت مهمونتون کنم :)

 خب اولين سايت ، سایت CyberArmy است ،تو اين سایت مي تونين مطالب جالبي درباره hackو...بيابيد و یه انجمن هم داره که مي تونين سوالات تان را بپرسيد که جواب بدهند.

 در اينجا هم چند عکس از تعدادي عکاس جوان ، نوجوان و...پيدا مي کنيد که نوع نگاهشون به مساله کودکان جالب است .يعني ديدن جهان از نگاه يک کودک بد نيست سري بزنيد.

 راستي وقتي تو خيابون ،کوچه و...راه مي رويد تو دیوارها شعارها ، مطالب و یا بعضي وقت ها شماره تلفن و... را مي بينيد حال يه تعداد آدم پيدا شده و اون مطالب جالب رو ديوارها رو تو یه سایتي جمع آوري کرده واقعا که برا من جالب بود. وقتي اين سایت رو ديدم ياد نوشته اي از گابريل گارسيا مارکز افتادم ، گابريل گارسيا مارکز تو  کتابش به اسم "  Como se quenta un novela" به اسم ياداشت هاي روز هاي تنهايي اينطور مي نویسه که من خلاصه شو براتون مي نويسم : نوشته که وقتي یه روز صبح روبروي ديوار خانه اش در مکزيکوسيتي اين عبارت رو نوشته بودن " بي جي به من بوسه بده " البته اين را با رنگ نوشته بودن که پاک نمي شد .اما در جايي دور از مکان هاي شلوغ بود يعني از ازدحام خبري نبود .نوشته ان قدر بزرگ رو براي بي جي (BJ) کافي بود که اگر فکرش جاي ديگري مشغول بود مي توانست آن را ببيند ! آن نوشته چنان غم انگيز به نظر مي رسيد که بي شک براي به رحم آوردن قلب سنگ او کافي بود . در ادامه مارکز اينطور ادامه مي دهد که وقتي آن نوشته را خواندم کمي احساس تسلي کردم چون ، يکي ، نزديک من ، خيلي نزديک به خانه ام هيچ مشکلي در اين دنیا ندارد مگر بوسه اي از بي جي !مارکز در ادامه اي خاطراتش از مُدِ جنس حرف مي زد و مي گويد که مادرش در دوران جواني از دو خطر بزرگ محافطت ميکرده که يکيش بيماري ريوي و ديگري ازدواج اجباري بوده ! مارکز ميگه که در آن زمان تنها وسيله ي رهاي از عزلت کنسرت هاي شنبه شب بود ورودي آن " دو پزو " بود در آنجا يک طرف از عشق مجاز را مي ديديم : رقص بولرو ! ( اگر کسی از اين نوع رقص اطلاعي دارد مارا هم بي نصيب نگذارد ) سپس قرار هاي روزهاي بعد. پس از خروج از نماز کليسا ، نامه هاي معطر ، سالن سينما ، اشک بر روي متکاهاي خالي و يک دنيا شعر ! چند روز پيش پسر 18 ساله ام از مادرش خواست تا رقص بولورو را به او يآد دهد چون حالا ديگه اون مد شده سالن هاي تاريک تو آمريکاي لاتين و اسپانيا براي اين رقص بر پا شده است .بعد ميگه که آرزو دارد اطلاعيه اي را که شخصي روي ديوار خانه در مقابل آن مطلب نوشته را بخواند : بي جي خواهش مي کنم به او بوسه بدهيد .

  شنبه 17 آذر

 :: ديروز روز دانشجو بود .بي مناسبت نديدم که مطلبي از دکتر رو نقل کنم :

 اگر اجباري به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش مي زدم ، همان جايي که 22 سال پيش آذرمان ( منظور دکتر
آذر شريعت رضوي برادر پوران شريعت رضوي ، همسر دکتر ، است ) در آتش بيداد سوخت ، او را در پيش پاي نيکسون قرباني کردند !  اين " سه يار دبستاني " که هنوز مدرسه را ترک نگفته اند ، هنوز از تحصيلاتشان فراغت نيافته اند ،نخواستند - همچون ديگران - کوپن ناني بگيرند و از پشت ميز دانشگاه ، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خويش فرو برند . از آن سال ، چند دوره آمدند و کارشان را تمام کردند و رفتند ، اما اين سه تن ماندند تا هر که را که مياید بياموزند ، هر که را ميرود سفارش کنند ، آنها هرگز نمي ميرند ، هميشه خواهند ماند ، آنها « شهيدند » اين سه قطره خون که بر چهره دانشگاه ما همچنان تازه و گرم است . کاشکي مي توانستم اين سه آذر اهورايي را با تن خاکستر شده ام بپوشانم تا در اين سموم که ميوزد نَفسُرند . امانه ،بايد زنده بمانم و اي« سه آتش را در سينه نگاه دارم .آنچه نگرانم کرده است ناتمام مردن نيست .مردن اگر خوب تمام شود ديگران کار را تمام خواهند کرد و شايد بهتر ، اما ترسم از « نفله » شدن است با دست دشمن یر به نيست کردن و به گردن دوست  انداختن .

 :: وقتي به وب لاگ " جاناتان " سر زدم ديدم که منو شرمنده کردن ...به هرحال قابل ياشار خان رو نداشت :)

 ::  كمك به كشورهاي آسيب ديده پولي است كه مردمان فقير مملكتي ثروتمند، به ثروتمندان كشور فقير و مصيبت ديده ميدهند!

 :: تجربه  يعني اينكه شخص بخودش بگويد: خدايا بازهم خريت ديگري كردم !!!    

 :: جاي تعجب است كه درشكه را اسب ميكشد و انعام را درشكه چي ميگيرد!!!     

 ::  تو اين دايره  چه آدما كه تا قد علم كرده ن ،عقربه ي  ساعت مالوندتشون به زمين و از رو نعششون رد شده ،كم ان  اونائي كه آويزن مي شن به عقربه و ازش سواري مي گيرن، ازاونا كمتر منم كه اصلا تو اين دايره نيستم !!

 :: سانسور اينترنت : بطور کلي سانسور تو اينترنت بي معنيه ولي کشور هاي دنيا تقريبا گاهي سانسورهايي رو اعمال مي کنن به اينجا سر بزنيد تا با مفهوم سانسور تو اينترنت بيشتر آشنا شويد.

 جمعه 16 آذر

 :: و تو اي علـــــي اي شيــر خدا ! مرد خـدا و مردم ، رب النوع عشـق و شمشير !  مـا شـايستـگــي "شناخت تــرا" از دسـت داده ايــم شناخـت تــرا از مغـزهـاي مـا بـرده اند ، اما "عشـق تـرا" ، عليرغم روزگار ، در عمق وجدان خويش ، در پس پرده هاي دل خويش ، همچنان مشتعل نگاه داشته ايم . چگونـه تـو عـاشقـان خويـش را در خـــواري رهــا مـي كنــي ؟ تو ستمي را بر يك زن يهودي ـ كه در ذمه حكومتت ميزيست ـ  تاب نياوردي ، و اكنـــــون ، مسلمانان را در ذمه يهود ببين . و ببين كه بر آنان چه ميگذرد ! اي صاحب آن بازو كه "يك ضربه اش از عبادت هر دو جهان برتر است "  ضــــــربـــــــــــه اي ديــــــــــــگر !... 

 خدايــا: "مسئوليتهاي شيعه بودن " را كه ـ علي وار بودن و علي وار زيستن و علي وار مردن است ، و علي وار پرستيدن و علي وار انديشيـدن و علي وار جهاد كردن و علي وار كار كردن و علي وار سخـن گفتن و علي وار سكوت كردن است ـ تاآنجا كه در توان اين بنده ناتوان علي است ، همواره فرا يادم آر: به عنوان يك " من علي وار " : يك روح در چند بعد : خداوند سخن بر منبر، خداوند پرستش در محراب ، خداونـد كــار در زمين ، خداوند پيكار در صحنه ، خداوند وفا در كنـار محمد (ص )، خداوند مسئوليت در جامعه ، خداوند پارسايي در زندگي ، خداونـد دانش دراسلام ، خداوند انقلاب در زمان ، خداوند عــدل در حكومت ، خداوند قلــم در نهج البلاغه ، خداوند پـدري و انسـان پروري در خانواده ، و ... بنده خــدا در همه جا و همه وقت . و به عنوان يك شيعي مسئول ، وفادار به ـ مكتب ، وحدت و عدالـت ـ كه سه فصل زندگي اوست ، وـ رهـايي و برابري ـ كه مـذهب اوسـت و فدا كردن همه مصلحتها ، در ـ پـــاي حقيقت ـ كه رفتار اوسـت .  

خدايــا: "اينها" علي را تا خدا بالا مي برند، و آنگاه او را در سطح كسي كه از ترس ، به " خلاف شرع " راي مي دهد و با خائن بيعت مي كند پايين مي آودند ! تسبيح گوي ولايت جورند و رجز خوان كه :نعمت ولايت علي داريم .   

خدايـــا :            اخـلــاص  و  اخـلــاص  و  اخـلــاص                  

 (كتاب نيايش )  مرد صميميت و صداقت : دكتر علـي شـريعتـي     

 :: نمي دونم چم شده امروز اصلا حال و حوصله نداشتم شايد بخاطر مولا باشه نمي دونم اما هر چي است اصلا خوشايند نيست .

 :: بدون شرح : 

  موضوعِ سفارش : " هويت " 

  جنس : " نازك "                                                  

  تيراژ: " تايك "                                                 

  ظرفيت : " تفاهم تا سكوت "                                       

  زمان : " تنها روزهاي فصلي از جواني "                            

  پيمانكار : " من "                                                

  كارفرما: " تو "    

 ::  ديدم که يه هم کلاسي ديگه پيدا کردم که شايد خودش هم باورش نشه که منهم وب لاگ دارم ..آره وب لاگ " عيسي " رو ميگم . به قول عليداد اين عيسي خان ما خيلي کم به ميل هاشون جواب مي دم البته جواب مي دن اما دير ...وب لاگشم که مثل خودش عاليه ....يادش بخير ....به هرحال به عيسي عزيز تبريک ميگم.

 :: اينم براي امروز كه برام يه جمعه ي سياهي بود!                    

تـوي قـاب خـيـس ايـن پـنـجـره هـا                  عكسي ازجمعه غمگـيـن مـيـبـيـنـم                          

چـه سـيـاه بـه تـنــش رخــت عــزا                   توچشاش ابراي سنگيـن مـيـبـيـنـم                          

داره ازابرسـيـاه خـون مـيـچـكـه                       جمعه هاخون جاي بـارون مـيـچـكـه !                          

نفسم درنمياد،جمعه هاسرنـمـيـاد                  كـاش مـيـبـســتــم چــشــامــو                           

ايــن ازم بــرنــمـــيـــاد!!!                                داره ازابرسـيـاه خـون مـيـچـكـه                          

جمعه هاخون جاي بـارون مـيـچـكـه !                عمرجمعـه بـه هـزارسـال مـيـرسـه                          

جمعه هاغم ديگه بـيـدادمـيـكـنـه                     ادم ازدسـت خـودش خـسـتـه مـيـشـه                          

بالباي بسـتـه فـريـادمـيـكـنـه                          داره ازابرسـيـاه خـون مـيـچـكـه                          

جمعه هاخون جاي بـارون مـيـچـكـه !                جمعه وقت رفتنه ،موسمه دل كـنـدنـه                          

خنجرازپشت ميزنه ،اون كه همراه منه              داره ازابرسـيـاه خـون مـيـچـكـه                          

                          جمعه هاخون جاي بـارون مـيـچـكـه !   

  پنج شبنه 15 آذر

 :: وقتي ميام به همه ي وب لاگ ها سر مي زنم مي بينم که چه مطالب جالي بعضي از اين هم کلاسي هاي ما مي نويسن بدون هيچ خود سانسوري ...اون واقعيت ها رو مي نويسن که هست ، وقتي يه آدم بياد از اتقاف ههاي ساده اي که دو برش مي افته يه موضوعي رو استخراج مي کنه و مي نويسه به نظر من اين هنر. بهمه ي وب لاگ ها ي عزيز تبريک عرض مي کنم . یه هم کلاسي جديد هم پيدا کردم به اسم " روزهاي آفتابي " که  براش آرزوي موفقيیت مي کنم .

 :: ممونم از ياشار عزيز" هم کلاسي جاناتان" من که منو " عموغلي " خطاب کردن .

 :: روسريك كوه ايستادم . يك كوه بلندبلند. دم گوش آسـمون آهسته زمزمه كـردم .آخه مي دونيد، مي خواستم هيچكس نفهمه . پيش خودم گفتم آسـمون بزرگه . حتما مي تونه اونو تو خودش نگهداره . امانتونست ): اونو به ماه دادم . گفتم ماه مونس شبه ـ مهربونه . اماماه هم نتونست ): براي ستاره هاگفتم . پيش خودم گفتم ستاره هازيادند بالاخره يكي ازاونابايد بتونه وبفهمه من چي ميگم . اماهيچكدوم نفهميدند. هيچكدوم نتونستند ): به شب دادم . گفتم شب سياه ـ تاريكه . اون توشب گم ميـشه ـديگه نمي تـونه برگرده ـ شب اونو با خودش مي بره . اماشب اونو باخـودش نبرد. اونو گـذاشت ورفت ): به خورشيدخانم گفتم . پيش خودم گفتم خورشيد گرمابخشه ـ سوزندست ـ اونو تو خودش مي سوزونه ـ آب مي كنه . ولي هنوز حرفم تــمام نشده بودكه ديگه طاقت نياورد. غروب كرد ):به كوه دادم . همون كوه بلند. گفتم دل كوه ازسنگه ـ دلــش سخته . ولي وقتي بهش گفتم دلش (سنگها) هري ريخت زمين ):خواستم به بادبــگم . رفتم جلوگفتم : آهاي باد، آهاي ، صبركن . ولي صبرنكرد. هوهوكنان رفت . انگاركه مي گفت : من نمي تونم ، من نمي تونم ): به ابرگفتم . پيش خودم گفتم ابردلش پاكه ـ سفيده . ولي كاش نمي گفتم . اونم نتونست . گريش گرفت ):به رودخــونه دادم . گفتم رودخــونه هميشه درحال رفتنه ـ درحال پيشرفته ـ نااميدنمي شه . ولي تاگفتم ازرفتن ايستاد، خشك شد ):خواستم به گنجشك كوچولوبگم . ولي پيش خودم گفتم گناه داره ـ دلش كوچيكه ـجانمي شه كه !! (:غم دلمو به هركس كه گفتم ، به هركس كه دادم ، نتونست اونونگه داره ، نتونست تحمل كنه . تازه اون فقط يك تكه كوچيك ازاوني هست كه توقلبمه .  به خدا موندم که به کي بگم ،شمابگين من به كي بگم !!؟؟ 

 :: اين هم چند تا ضرب المثل كه تازه دزديدم   :                            

 1-كاربر كه دوتا شد يا سيساپ شوت ميشه يا مدير ( صادق در BBS ها )                             

2- در انجمن بازه حياي USER كجاست ؟                                        

3- هر كي چت ميكنه پاي كرديتش هم ميشينه                                   

4- انجمن از خودت نيست كرديت كه از خودتونه                                

5- كم چت كن هميشه چت كن                                                   

6- خودتو نخود هر انجمن نكن                                               

7- انجمن با مديرش                                                        

8- نخود نخود هر كي به انجمن خود                                          

9- فضول رو بردن جهنم گفت اينجا تله كنفرانس ندارين ؟                      

10- فلاني رو به تله راه نمي دادن ، شماره كانال رو ميپرسيد !               

11 - هركه كرديتش بيش ، چتش بيش                                            

12 - كرديت يارو از پارو بالا مبره                                          

 ::  نامـه اي كه مشاهده مـي كنيـد نامه اسـت ازچاپليــن بـه دخـتــرش جـرالـديــن .اگرچه ازنوشتـن ايـن نامه سالهــا مــي گـذردولــي تـاكـنــون غـبـارزمــان  نتوانستـه اســت تـاثـيـرقـلــم شـيــواي چـاپـلـيــن را بــي اثـرســازد. چارلـي چاپليـن هنرمنـد بـزرگ سينمـا، سيـنـمـاگــري كــه در آثــارش بــه انسـان ارج نهـاد وفسـاد وتباهـي راباطنــز گـزنــده اش بـه بـادانـتـفــاد گرفـت آن هنگـام كه دختـرش در پاريـس به كـار آمـوخـتــن هـنــر اشـتـغــال داشـت نامـه بـدو نوشـت كـه درحيطـه ادبيــات يـكــي از بــاارزشـتـريــن نوشته هاست .نوشته سرشار از نكته هاي هشداردهنده است . اينجا رو کليک کنيد.

  سه شنبه 12 آذر

 :: ادامه ي بحث تئوري شعور : يادمه از بحث " فتو گرافي کرليان " مونده بود ، آره مي گفتم در اين تکنيک از دستگاهي استفاده مي شود که ميداني با ولتاژ، شدت جريان ، و فرکانس خاصي توليد مي کند.آن شئ اي که بناست از آن عکس برداري بشه در اين ميدان قرار داده مي شود و عکس گرفته مي شود .در اين نوع عکس برداري خصوصيت جالبي که ديده مي شود اين است که اطراف عکس يک قسمت سياه و يک قسمت روشن وجو دارد ، آن قسمت روشن که شبيه يک هاله ي نوراني است ف همان " نيروي حيات " است .اگر از يک برگ متصل به يک گياه با اين شيوه عکس برداري گردد و اگر همان برگ را از آن گياه جدا کنيم و دوباره عکس برداري کنيم ، مي بينيم که اين دو عکس با هم فرق دارند و هاله ( شعور ) در اطراف برگ متصل به گياه زنده بيشتر و نوراني تر از برگي است که از گياه جدا شده است . اگه از انسان هم به همان شيوه عکس برداري کنيم اين  هاله ( شعور ) رو مي بينيم ولي در انسان مرده اين هاله ( شعور ) ديده نمي شود بطور خلاصه بگم که ، برگ زنده داراي شعور (هاله ) است ولي برگ مرده فاقده آن شعور است . مي بينيم که اطرافمون يه نوع هاله ( شعوري ) است که با چشم غير مسلح ديده نمي شود ..اين ها واقعيت است و فرض نيست . آرزو مي کنم که دکتر بتونن به زودي اين تئوري رو به اثبات جهاني برسونن .

 :: درپنجمين  کنفرانس بين المللي مهندسي عمران که دانشگاه فردوسي مشهد عهده دار برگزاري اين کنفرانس بود ، با پروفسوري آَشنا شدم که چشم منو به دنياي بسيار زيبايي باز کرد ، بله پروفسور نوشين ، استاد دانشگاه ساري انگلستان و رئيس بخش سازه هاي فضارکار دانشگاه ساري و سردبير چند نشريه و...ايشون که اهل کرمان هم هستن ، مي تونم بگم يکي از استادان بنام سازه هاي فضار کار تو دنيا مي باشن ، اما کلا سازه فضا کار چيه ؟ مي تونم بگم که سازه فضا يي ، سازه اي است تقريبا شبيه  خرپاي فضايي که از تعدادي ميله و گره ها تشکيل شده .که اين ميله و گره ها مي تونن از چند زاويه بهم متصل بشن و ي] ساهز و تشکيل بدن . تيم پروفسور نوَشين همچنين  یه برنامه برا مدل کردن اين نوع سازه ها نوشتن به نام Formian که تو کل دنيا بي نظيره و شايدم تک باشه . پروفسور نوَشين در يکي از سخراني هاش که  در کنفرانس سازه هاي فضاکار در دانشکده فني داشنگاه تهران بود در مورد سازه فضار کار جمله ي قشنگي گفتن : ايشان مي گفتن که زماني که داشتن رو سازه هاي فضا کار تحقيق و کار مي کردن بعد از گرفتن نتيجه از کارشون وقتي با دائي شان در کرمان صحبت مي کردن به دايي شون مي گن که دايي جان من نقش قالي را نوشتم ! بله حال فکر کنم يه ايأه و تجسمي از سازه ذر ذهنتان باشد .اينم بگم که پروفسور نوَشين عضور هيات اجراني پنجمين کنفرانس بین المللي ُسازه هاي فضاکار که از 19 تا 22 آگوست سال 2002 در دانشگاه ساري قراره بر گذار بشه مي باشند..به اميد موفقيت روز افزون ايشان . در ضمن اينجا هم مي تونين تعدادي از سازه هاي فضاکار رو که اجر شده رو ببنين در ضمن تا يادم نرفته سازه اي که مقابل موزه ي لوور فرانسه است يه سازه فضا کار مي باشد.

 :: اينم برا بعضي ها بگم که : نامه ي دوستان ز بس دير مي آيد   جوان گر مي ورد قاصد ز کويش پير مي آيد!

  دوشنبه 11 آذر

 :: هواي حوصله باراني است ديگه حال و حوصله هم نمونده که چيزي بنويسم :( ديگه آدم مونده که چيکار کنه با خودش ،مي خواستم راجع به ادامه " تئوري شعور " بنويسم ، راجع به کلي چيزهاي ديگه ..اما ...به هر حال نمي دونستم چيکار کنم از هر چي بتن ، فولاد و ...فایل SAP بود حالم بهم مي خورد رفتم به سراغ کتابام ،یه هو کتاب گزيده ي اشعار  "قيصر امين پور " اومد دستم ..همين طور که ورق مي زدم اين شعر نظرمو جلب کرد :

 سراپا اگر زرد و پژمرده ايم           ولي دل به پاييز نسپرده ايم                                                                                 

 چو گلدان خالي ، لب پنجره         پر از خاطرات ترک خورده ايم

 اگر داغ دل بود ما ديده ايم           اگر خون دل بود ، ما خورده ايم

 اگر دل دليل است آورده ايم          اگر داغ شرط است ما برده ايم

 اگر دشنه ي دشمنان ، گردنيم!    اگر خنجر دوستان گرده ايم !

 گواهي بخواهيد اينک گواه :         همين زخم هايي که نشمرده ايم

 دلي سر بلند و سري سر به زير    از اين دست عمري به سر برده ايم                     

 شنبه 10 آذر

 ::  خواندن اين متن  برای افراد زیر 18 سال ممنوع می باشد !!  يعني اينجا  

 :: ديگه اين صفحه سنگين شده بود من هم کمي با پاکن پاکش کردن آخه ته کلاسي ها نمي تونستن خوب ببينند، اينم آرشيو

 :: خب اينم يه مطلب باحال ( البته نمي دونم نويسنده ي اين مطلب کيه اما هرکي نوشته خيلي با حال نوشته )

 :: شايد تا حال اين نوع داستان ها نخونده باشين ، داستان که چه عرض کنم واقعيت ... به هرحال اينم سرنوشت آقا ممد ما با عسل خانم .

 :: نمي دونم چقدر با کلماکاتور آشنايي دارين ، کلمکاتور مثل کاريکاتور ميمونه با اين تفاوت که در کلمکاتور بازي با کلمات است براتون چندتا از کلمکاتور ها رو مي نويسم که فکر کنم از آقاي « پرويز شاپور » باشد ( خدا رحمتش کند ) :

  به عقيده ي گيوتين سر آدمي زیاد است .

  گربه بيش از هر کسي به فکر آزادي پرنده ي محبوس است .

 شیر باغ وحش چکه مي کرد.

 این اخطار نطرم را در پارک شهر جلب کرد : زنبور عسل محترم ! اين گل مال شماست لطفا شیره آن را نمکيد.

 مطالعه در قبرستان نياز به ورق زدن کتاب ندارد

 مي خواست خودش را نشان دهد ،لباس هایش را در آورد

 :: وقتي از اون بالا به يك دشت صاف و بلند نگاه مي كني .. رودهاي كوچك  و بزرگي رو مي بيني كه به سمت يك هدفي كه ممكنه يك درياچه يا دريا باشه در حركتند. خوب كه دقت كني ... بعضي وقتها دوتا رود بـه هم نزديك مي شند... اونقدر نزديك كـه احسـاس مي كنند دارند "يكي مي شند" ... پيش خودشون فكر مي كنند اگـه بـا هم بـاشند.. اگـه يكي بشند اون وقت خيلي سريعتر بـه مقصدشـون  مي رسند و در بين راه هم تنها يستند... تو اين مدت كـه نزديك هم مي شند .. بـه مسيري فكر مي كنند كـه بـا هم طي خواهند كرد ... سرزمينهاي سبزي كـه ازشون مي گذرند.. خروشان و با ذوق و  اشتياق .. و چه لذت بخش خواهد بود با هم رفتن ، خروشيدن ، جاري شدن .. كمي پايين تر اون دو تا رودي كه بهم خيلي نزديك شده بودند كم كم شروع به  جدا شدن مي كنند ، حتي قبل از اينكه كمترين لذت يكي شدن رو بچشند..... و بعد اونقدر از هم دور مي شند كه ديگه بـه هم رسيدنشون غير ممكن مي شـه ... اون هـا در "پيچ و تـاب دشت " بـه هم نزديك مي شند و بعد دور مي شند  بدون اينكـه كـوچگتـرين تـاثيـري در اين بهم رسيدن و اون جدايي داشتـه  باشند... و بعد شايد بقيه راه رو تنها طي كنند ... بعضيهاشون ممكن از غم نرسيدن به هم خشك بشند و هرگز به مقصد نرسند.. بعضيها ممكن در اين پيچ و خمها با "يك رود ديگه " همسفر بشند و .....

 وقتي يك ابر باشي و اينها را از اون بالا ببيني خيلي بايد به خودت تسلط داشته باشي كه "نباري " .....  

 :: خب حال رسيديم به ادامه بحث راحع به تئوري « شعور » : ديروز گفتم که به نظر شما جنس شما و پدرتان و دوستان چيست ؟ حال بهادامه بحث و قوانين اين تئوري مي پردازيم .البته اين را هم اضافه کنم که تئوري شعور يک تئوري جامع است و همه ي شاخه هاي علوم از جمله کشاورزي، فلسفه ،فيزيک ، جامعه شناسي، مديريت ، بهداشت و تغذيه ، دامپزشکي، گياه پزشکي،پزشکي و ..را در بر مي گيرد ..من سعي خواهم کرد که نتيجه آزمایشات و تحقيقاتي را که به صورت عملي در موارد فوق انجام گرفته را برایتان شرح دهم . حال ادامه بحث : اکنون در آن گروه از جوامع علمي که تئوري شعور را پذيرفته اند دو ديدگاه کاملا متفاوت نسبت به ماهيت شعور وجو دارد .که يکي بر اين عقيده است که شعور ساخته و پرداخته ي ماده است و نظر دوم برعکس اين نظر است يعني ماده را زاييده ي شعور مي داند در بحث « هوش مصنوعي » همان نظر اول دنبال مي شود یعني دانشمندان و متخصصیين نيز اغلب همين طور فکر و عمل مي کند يعني اينها سعي مي کنند که کامپيوتري بسازند که مثل انسان عمل کند يعني مثلا بو هاي مختلف را حس کند، داراي عواطف و احساسات باشد، عاشق شود ، خودش را بخاطر فرزندش فدا کند و غيره .چرا که علت تما اين پديد ها را در ماده مي بينند.اما در نظر دوم ماد ه را فقط قالب مردار در نظر مي گيرند و بس. ايجا آنچه اهميت دارد اين است که  تا آنجا که به موجوديت شعور مربوط مي شود چندان اهميتي ندارد که کدام ديدگاه را بپذيريم .گفتيم که قانون اول تنوري شعور براي هر ذره اي شعور خاص خود ش را قايل است . اجازه بدين با در نظر گرفتن اينکه ماده ساخته و پرداخته ي شعور است اينطور در نظر بگيريم که وقتي جهان خلق شد ( همان انفجار اوليه Big Bang که در فيزيک مطرح مي شود ) ماده و شعور با هم آفريده شدند. ذره بنیادي را « ماده بنيادي » و شعور آن را « شعور بنيادي » . مي دانيم که در فيزيک کوچکترين ذره ي دنيآي مادي را تارديون « Tardyon» مي نامند  که تنها يک مفهوم است و چنين ذره اي تا بحال شناسائي نشده است .مدت ها طول کشيد تا مجوعه ي شعور هاي بنيادي در کنا ر هم گرفتن توانستند اشکال گوناگون ماده را بسازند .شعور حاکم بر اتم ها را شعور اتمي و شعور حاکم بر موکول ها را شعور مولکولي مي ناميم .حال بذارين  يه مطلب جالب براتون تعريف کنم : در دهه هاي اخير آزمايشات و تحقيقات زيادي بر روي انرژي بيو پلاسميک انجام گرفته است که روسها از همه در اي« زمينه جلوتر هستند يکي از اين افراد پروفسور « کرليان » است که یه تکنيک خاص عکاسي رو ابداع کرده که بهش ميگن " فتوگرافي کرليان " و ادعا کرده که با آن از نيروي حيات يا همون انرژي بيوپلاسميک عکس برداري کرده که البته روز بروز هم به علاقمندان اين نوع عکس برداري اضافه میشه . حال فردا راجع به اين نوع عکس برداري و نمونه هاي مشاهده شده به آن اشاره خواهم کرد.

 جمعه 9 آذر

 :: گفتم برايتان از تئوري شعور خواهم نوشت : در اين تئوری گفته مي شود که همه ي موجودات عالم داراي شعور هستن حتي کوانتم ! اگه اين تئوري پذيرفته بشه ( البته تو انگلستان و امپريال کالج مطرح شده و خودِ دکتر هم دفاع کردن ) نطريه ي نسبيت انشتين رد خواهد شد ! د رقسمتي از اين تئوري اينگونه بيان مي شود :  فضاي بين حروف يک نوشته، اطلاعات و آگاهي بيشتري از حروف همان نوشته دارد . سعي خواهم کرد که شما رو با قوانين تئوري شعور آشنا کنم .

 قانون اول تئوري شعور : موجوديت شعور : بر هر آنچه که در جهان ماده وجود دارد شعوري حاکم است .بر هر انچه که در جهان هستي به شکل ماده خلق شده است شعوري حاکم است و اشکال گوناگون ماده چیزِ نیستند مگر نمود قابل مشاهده ي اين شعور . خب اين يعني چي ؟ ااجازه بدين اول يه تعريفي از " شعور " داشته باشيم .اعتقاد به شعور به خيلي قبل ها بر مي گردد که ايراني ها به آن " نيروي حيات " ، پرانا ( Prana) در هند ، چي (Chi) در چين ،مانا (Mana) در جزایر پولنز و...حال اين سوال مطرح ميشه که شعور مثلا به کدام قسمت بدن تعلق دارد ؟ تا دوره رنساس مي گفتن که به قلب ولی بعدا فهميدن که کار قلب فقط کار يه پمپاژ است و بس !! در فلسفه اصطلاح " کانشزنس " (Consciousness) براي رساندن مفهموم شعور استفاده ميَشه به تازگي شعور وارد بحث فيزيک کوانتم نيز شده است ،بيولوژيست ها به آن " بيو انرژي " و يا " بيو پلاسمي " مي گن .تقريبا الان همه ي علوم وجود شعور رو قبول دارن اما جنس اين شعور مورد بحث است !. يکي از کتاب هاي خوبي که تو اين زمينه نوشته شده است کتاب فيزيک داني به اسم " پنرز " است به اسم " Shadows of the mind  by R.Penrose " .که وجود شعور رو اثبات کرده تو این کتاب .حال من يه سوال مطرح مي کنم : آيا مي توانيد بگوييد که جنس رابطه ي شما و پدرتان و يا دوست تان از چيست و چه ساختاري دارد؟ حال چون نمي خوام بحث زياد خسته کننده باشه فعلا تا اينجا کافيه ! معمولا آخر زنگ دانشجويان ميگن که استاد خسته نباشيد ...يعني ديگه بسه تموش کن ! باشه تمومش مي کنيم .

 :: بعضي آدم ها ميگن که شيشه ها چه بي روحند، اما وقتي من روي شيشه ي بخار گرفته اي نوشتم " دوستت دارم " بيچاره گريه اش گرفت . آخه من که چيزي نگفتم بهش !

 ::  اينم  يه سايت راجع به آذربايجان اينجا رو ببينيد.

 :: امرزو ديدم که علي آقا همون اخترک b-612 شعري از اخوان ثالث نوشته همون  " زمستان است سر ها در گريبان است " علي آقا ممنون.

 :: اما مطلب بعدي دوستي از شيراز برام مطلبي فرستاده بود که تو وب لاگ بذارم من هم بدون هیچ تغييري عين مطلب ايشون رو براتون اينجا مي زارم . با تشکر از سرکار خانم نيازي..اينم مطلب ايشون .

 :: راستش را اگر بخواهيد امروز اصلا حال و حوصله ي هيچ کاري و نداشتم  .يه ساختمان چند طبقه مونده که بايد طراحيش کنم که هنوز فايل SAP اش را هم ننوشته ام . کمي گفتم بيام تو وب لاگ بنويسم که کمي دلم باز بشه بعدا برم سرِکارم ...داشتم تک تک وب لاگ ها رو مي خوندم که رسيدم به وب لاگ « ندا خانم »   مطلب جالبي نوشته بودن دستشون درد نکنه ..و قتي که خوندم و تموم شد ياد کتابي از « نادر ابراهيمي » افتادم به اسم « يک عاشقانه ي آرام » که چند خط از اون کتابو براتون مي نویسم و برا  ندا حايري و نامزدشان آرزوي خوشبختي مي کنم . 

 مگذار که عشق ، به عادت دوست داشتن تبديل شود.مگذار که حتي آب دادنِ گلهاي باغچه ، به عادتِ آب دادن ِ گلهاي باغچه تبديل شود.! عشق عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگري نيست ؛ پيوسته نو کردنِ خواستني است که خود ،پيوسته ،خواهان نو شدن است و دگرگون شدن. و...

 دو شنبه 5 آذر

 ::امروز داشتم به " وب لاگ ها " سر مي ردم که به خورشيد خانم رسيدم مطلب جالبي نوشته بود راجع به اينکه چطور رفته سر کلاس آقايون ..واقعا قشنگ نوشته بود برا من هم چنين اتفاقي تقريبا  البته برعکسش .ُيعني رفتم سر کلاسي که همه اش خانم ها بودن البته به نطر من اين راحتر از کلاس خورشيد خانم باشه...تا بعد...

 :: راستي نمي دونم راجع به تئوري شعور  مطلبي شنیدين يا نه .بنيانگذار اين تئوري در جهان  « دکتر مسعود ناصري » است چند وقت پيش در کنفراسي که دکتر ارائه کرده بود ديدم شان ....واي چقدر تغيير کرده بودن ..ايشان کتابي دارن به اين اسم «  يک ، کوانتم ، عرفان و درمان » که براي اولين بار در اين کتاب به مباني تئوري شعور اشاره مي کنند. اما اجازه بدين کمي راجع به دکتر براتون بگم : دکتر مسعود ناصري در اول فروردین 1336 در شهرستان نقده بدنيا آمد تحصیلات ابتدائي خود را در نقده ، پیرانشهر ، اشنويه ، تهران به پايان رساند ايشان ديپلم رياضي -فيزيک از دبيرستان خوارزمي تهران دريافت کرد بعد ليسانس مهندُسي ميکانيک از دانشگاه شريف ، فوق ليسانس علوم و مهندسي راکتورهاي اتمي : کالج کوئين مري دانشگاه لندن ، دیپلماي مهندسي هواپیما : کالج سلطنتي علوم ، فنون و پزشکي دانشگاه لندن . دکتراي آئروناتيک : کالج سلطنتي علوم ، فنون و پزشکي دانشگاه لندن - گروه پروفسور برادشاو. فوق دکتراي روشهاي عددي در معادلات تراسپورت : مرکز تحقيقات NPTEC و CCEGB انگلستان .ديپلماي پزشکي هاميوپاتي : کالج هميوپاتي انگلستان .سه سال تحقيق در آئروديناميک بر روی پروژه هاي ناسا . تحقيق در شرکت تحقيقاتی CHAM پروفسور اسپالدينگ . عضو انستيتوي هوانوردي و فضا نوردي آمريکا . عصور برجسته ي انستيتوي هاميوپاتي انگلستان . عضو انجمن پزشکي همیوپاتي انگلستان .ايشان در مدت شش سال استاد قرار دادي دانشکده ي فني بوده اند و... خلاصه آدم وقتي سر کلاس و ِيا مثلا تو کنفرانسي که دکتر ارائه مي کزدن مي نشست اصلا نمي دونست که کی کلاس تموم شد و یا کنفراس دکتر ...ايشان در مقدمه کتاب " يک " چنين نوشته اند :

 به يادمان :

 يک   الگوي صبر و مهر : ابراهيم ، شکوفه

 يک ساکن سراي دل : پروانه ، سحر و سهيل

 یک دوست : مهناز ، بهبود ، بهزاد ، بهناز ، رحمت

 و

 يک  .... که هرگز درکم نکرد ،آزارم داد تا مهرباني را بدانم .آنکه آزارش در برگ هاي اين کتاب ، در سفيدي بين نوشته هاست .

 به نکو داشت :

 يک   خيال زيبا :  عيسي ،حسن ،ام النساء،زهراء، محرم

 يک   پزشک : عيسي(ع) ،هانِمن ، ابن سينا ، کِنت ،...

 يک  فيزيکدان : شانکاراچاريا ، بايزيد ، شمس ، مولوي ، دن خوان ، هسه ، بلِيک ، يونگ ،...

  يک عارف  : بوهر ، هايزنبرگ ، شرودينگر ، پلانک ، E=mc^2 ،...

 و بعد دکتر در ادامه اينطور مي نويسند :

 بيداران ،نکو پنداران    « بيرون » از پندارِ « من » همه « يک » اند .چون رود ، هم زمان در ديروز ، امروز و فردا. بي زمان چون عشق

  اما از اينها که بگذريم ...اما چرا دکتر به پزشکي هاميوپاتي علاقه و گرايش پيدا مي کنند که حتي مدرک دکتري هاميوپاتي را هم مي گيرن ...چند سال پيش وقتی دکتر در راکتورهاي اتمي کار مي کردن مبتلا به سرطان خون مي شوند و مي فهمند که داروهاي پزشکان ديگر اثر نمي کند و ...رو به پزشکي هاميوپاتي مي آرن و عهد ميکنن که اگر مداوا شدن خود اين علم را ياد گرفته و به مداواي هم ميهنان خود بپردازند .خوشبختانه دکتر بهبود پيدا مي کنن و وقتي به ايران بر مي گردن بدون هيچ حق الزحمه اي به مداواي مریضان اقدام مي کنند حتي داروهاي مریضان را هم خودشان درست مي کنند.  سعی خواهم کرد از اين به بعد کمي راجع به تئوري شعور و پزشکي هاميوپاتي بنويسم .

 :: راستي چند هم کلاسي جديد پیداکردم که به همشون تبريک ميگم و به ليست هم کلاسي هاي جديدم اضافه مي کنم .

 :: اين تخته سياه هم کمي سنگين شده بايد کمي سبکش کنم .

  جمعه 2 آذر

 خب بعد از کلي معذرت خواهي در مورد وب لاگ بايد بگم که يه مقدار مشغله ي کاري داشتم که کمي برطرف شد..خدا را شکر .. اما هر روز وب لاگ همه ي عزيزان رو مي خوندم ...چند تا هم ميل داشتم که پيشنهاد بود از جمله در مورد جاوا اسکريپت صفحه ي اول که چشم بر مي دارمش ..ثانيا يکي هم در مورد رنگ صفحه بود ..راستش را بخواهيد رنگ صفحه به اين خاطر سياه است که شبيه تخته سياه باشه اماچشم رنگ لينک صفحات را عوض مي کنم ...

 شنيدم که نازنين عزيز ، مادربزرگ عزيزش را دست داده است ...بهش تسليت ميگم ..وقتي صحبت از مرگ ميشه اين شعر سهراب به يادم ميافته : و نترسيم از مرگ ، مرگ پايان کبوتر نيست .مرگ وارونه ي يک زنجره نيست .مرگ در ذهن اقاقي جاري است . ... مرگ مسئول قشنگي پر شاپرک است ، مرگ گاهي ريحان مي چيند،مرگ گاهي ودکا مي نوشد. گاه در سايه نشسته است و به ما مي نگرد و همه مي دانيم که ريه هاي لذت پر اکسيژن مرگ است .

 اينم يه ترانه جديد اينجا رو ببينيد: قدغن

 با اينكه تمام موهاش سفيد شده بود و كمرش خميده ، ولي هنوز افتخار و بزرگي يك نويسنده معروف گذشته رو براحتي مي شد درصورت پر چين و چوركش ديد. و براستي چه قلم شيوايي داشت . كتاب نسبتا قطوري و شاخه گلي در دست داشت و مدتي بود كــه جلوي اون سنگ قبر ايستاده بود و زير لب زمزمه هايي مي كرد.مدتي بعد خم شد ، كتاب و گل را آرام روي زمين گذاشت ، عصاي چوبيش را در دست گرفت و فروتنانه دور شد.نمي تونستم جلوي خودم رو بگيرم ... به اونجا رفتم و آهستــه كتاب رو برداشتم . جلد زيبايي داشت و روي آن نوشته شده بود : داســــــــــتــــان  عـــــشــــــق  بازش كردم ، واي خداي من چه خط زيبايي داشت : تقديم به او كه عشق را به من آموخت .او كه زيبا آمد ، قشنگ زيست و با وقار رفت .تقديم به يگانه همسر مهربانم.وبعد تا چشم كار مي كرد صفحات سفيد بود ... سفيده سفيده سفيد.كتاب رو بستم  ، سر جاي اولش گذاشتم ، فاتحه اي خوندم و اونجـارو ترك كردم در حاليكه تمام وجودم رو احساس غروري در بر گرفته بود ، حالا من هم داستان عشق رو خونده بودم و با تمام وجود دركش كرده بودم. . « تقديم به اونهايي كه قلبشون مي شكنه ، خورد مي شه ، مي ريزه و  باز خم مي شن تا خورده هاشو جمع كنند»

 دعاي امروز :

 خدايا :به من توفيق تلاش،در شکست ؛ صبر در نوميدی ؛ رفتن بی همراه ؛ حهاد بي سلاح ؛ کار بي پاداش ؛فداکاري در سکوت ؛ دين بي دنيا ؛ مذهب بي عوام ؛ عظمت بي نام ؛ خدمت بي نان ؛ ايمان بي ريا ؛ خوبي بي نمود ؛ گستاخي بي خامي ؛ مناعت بي غرور ؛ عشق بي هوس ؛ تنهائي در انبوه جمعيت ؛ و دوست داشتن بي آنکه دوست بداند؛ روزي کن ...آمين .

  يکشنبه 27 آبان

 امروز تبريز هوا واقعا سرد بود ديگه داشتم يخ مي زدم ...چقدر برف باريد هنوز هنوز هم که است داره مي باره ..امروز تمام مدارس شهر تعطيل بود..خوش به حالشون ..يادمه اون وقتا که برف ميومد آرزو مي کردم که بگن فردا تعطيله اما حيف که نشد... از اين حرف ها که بگذريم سخن دوست خوش تر است ...شهرزاد خانم از من پرسيده که من با چه معياري هم کلاسي هامم انتخاب مي کنم  بايد عرض کنم که معيار خاصي وجو د ندارد ..بلکه همه ي " وب لاگر هاي " عزیز هم کلاسي من مي باشند اما اين ليست که نوشتم بر حسب جديد التاسيس بودن آنها و يا اينکه من تازه پي به وجودشون بردم است ..وگرنه معيار خاصي براي گزينش نيست.

 امروز کمي وقت داشتم . نشستم تک تک وب لاگ ها رو خوندم واقعا يکي از يکي بهتر البته منظور من قيافه شان نيست بلکه مطالبشان است . به هرحال به همه ي عزيزان خسته نباشيد ميگم .

 در ضمن يه زنگ انشاء هم داريم يادم رفته بود اينم انشاء امروز ما !

 اينم سرگذشت يه صبحي از  باغچه ي کوچک  ما !

 تازه مي خواست سپيده بزنه ! ديگه بارون بند اومده بود.. روي يك گل رز تـازه شكفتـه يك قطره شبنم كوچولو بود...جفتشون تـازه مي خواستند   "زندگي جديدي " رو آغاز كنند.گل رز نگاهي بـه قطره "صاف و شفاف " شبنم كرد ، چه چهره براقي داشت .... تو دلش گفت : چقدر دنيا قشنگه ... چقدر  دوستداشتنيـه !... ولي نـه تنهايي !... چقدر خوب مي شد اگـه يكي بود كـه  باهاش از اون موقع كـه غنچـه بودم ، از زمـاني كـه بـاز شدم حرف مي زدم .... يعني ممكنه اون قبول كنه دوست من بشه ؟! تو همين موقعها شبنم هم داشت بـه گلبرگهايي نگاه مي كرد كـه روش نشستـه بود ، چقدر دوست داشت كـه با اين  گل رز زيبـا دوست بشـه !...ولي مگـه ممكنه اون با اين همه زيبايي و عطر پيشنهاد من رو قبول كنـه ؟! .. چـه فكر احمقانـه اي ...امكان نداره ... اون احتمالا با يكي از گلهاي اطرافش  و يا با يكي از اون پرنده هـايي كـه صداشون سكوت صبحدم رو مي شكنـه دوست مي شه ! آه !..اي كاش من يك پرنده بودم .... مدتي گذشت ... آفتـاب كم كم داشت طلوع مي كرد...تـا اينكـه شبنم كوچولـو ديگه نتونست ساكت بشينه و رو به گل رز كرد و گفت : - سلام ، مي تونيم با هم دوست باشيم ؟  - سلام ، حتما...من هم خيلي دوست داشتم يكي بود كه باهاش حرف مي زدم ... اون لحظه انگار دنيا رو بـه شبنم كوچولو داده بودند.... و واقعا چقدر اون لحظات به هردوشون خوش گذشت - ببـيـن تـو رو نـمي دونـم .. ولي مـن واقعـا از اينكـه بـا تو دوست شدم خوشحالم ....- مطمئن باش به اندازه من خوشحال نيستي .....  - دوستم داري ؟! انگار همه يك دفعـه ساكت شدند.... حتي خود شبنم هم باورش نمي شد كـه يك همچين سوالي پرسيده باشه .... چند دفعه خواست بگه كـه از دهنش پريده و  منظور خاصي نداشته ... گل رز مونده بود چي جواب بده ... چطور ممكن بود تو اين مدت كوتاه از يكي اينقدر خوشش بياد... ولي واقها احساس مي كرد كه اونو از ته دل دوست داره ......- اگه بگم نه ، دروغ گفتم.... شايد اون سحر يكي از بهترين سحرهاي باغچه كوچك ما بود.  

- خوب تموم شد ديگه ... همين .! 

- اااا .. اينكه معلوم نشد آخرش چي مي شه ؟! ... ببينم اون دوتا تا آخر عاشق هم موندن ؟!!                                      

 - خوب مي دوني هم کلاسي جـان ! همـه مـا مي دونيم هيچ شبنمي تـا طلـوع آفتـاب بيشتر بـاقي نمي مونـه .ولي احتمـالا تـا آخر عـاشق هم موندن ! چون بعد از اون ديگـه گل رز باغچـه خونـه ما بـه هيچ شبنمي اجازه نداد كه روي گلبرگهاش بشينه .... 

- همون بهتر كه نگفتي آخرش چي مي شه ! اصلا تو بلد نيستي آخر هيچ كدوم از داستانهاتو خوب تموم كني...                            

  :: امروز ديدم شهرزاد خانم مطلبي راجع به ماه نوشتن من هم ياد مطلبي افتادم :

  اون شب ستاره دلش گرفته بود ، آروم نشسته بود و به بقيه كهكشان ها نگاه مي كرد . به ماه كه هميشه نورش نقره اي رنگ بود و بسيار زيبا ولي ماه ، ماه هم دلش غم داشت . لكه هاي سياهي روش از هميشه بيشتر ديده مي شد ، ستاره آروم سرش را برگرداند . مي خواست گريه كنه آروم آروم اشك بريزه جوري كه هيچ كس نبينه . ابرها همه عصباني بودند و دسته جمعي هو هو مي كردند ..." مادر زمين " آروم و ساكت و با وقار نشسته بود . عين همه دلش غم داشت از همه هم بيشتر ولي از همه آروم تر بود . شب بود و آسمون دلش مي خواست بباره . ابرها مي خواستند خالي بشن .  هيچ صدايي از جيرجيركها ، ساسها ، مورچه ها كرمهاي شب تاب به گوش نمي رسيد ... چي شده بود ؟ " مادر زمين " يخ كرده بود و دستي نبود كه نوازشش كنه و بهش اميد بده ، ماه از هميشه كم نور تر بود و گرفته و چروكيده ، از هميشه پير تر بود ...كولي زانوهاش  را ميون دستهاش گرفته بود و آواز غم انگيزي مي خوند .همه همه ي همه حتي موشهاي كور هم مي دونستند كه خورشيد براي هميشه از اون ديار رفته .:( راستي کی خورشيد خانم  دوباره باز تشريف ميارين ؟! باز زمين رو گرم مي کنن همه مونده بودن ...

  :: امروز از قرار معلوم تولد خورشيد خانم بود  بهشون تبريک ميگم اما از قرار معلوم زياد خوشحال نبودم آخر حقم دارن شايد مثل من از تکرار خسته شدن ! واقعا راسته که ميگن « زندگي محصول تکرار است » .